یکشنبه ۴ مارس ۲۰۱۲

GOALLLL

گردنش برایم مهم است، زیر گوشهایش بهترین قسمتش است، با دقت شکلش میدهم، با ظرافت انگشتهایم را بر شانه هایش میکشم، با شعر ، شعور و شور میبوسمش اما وقتی که کامل شد با لگد سرش را پرت میکنم....
رهایی آرزو میکنم برای تمام مترسکها برای تمام عروسکهای خیمه شب بازی که به بند کشیده شده اند، رستگاری آرزو میکنم برای دستهایی که معتادند به ورقها،برای ذهنهای درگیر به خالها و عددها برای کسی که گرفتار است به کبریت آتش زدن برای کسی که بیقرار است به طعم گس شراب...

جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

می نویسم که بعدا" بخوانم روزی که این روزها را طی کرده ام. شبی زیر نور آباجوری نارنجی رنگ. روی یک راحتی چرمی بزرگ. بخوانم آنچه زندگی کرده ام در این سالها. تنها در خانه ای بزرگ در این شهر بادخیز. جایی که هر روز از خواب بیدار می شوم و تعجب میکنم که اینقددر از خانه دور افتاده ام. سرهایی که بریده ام ، انسانهایی که کشته ام. روزهایی که هنوز در راهند، سوار بر قطاری که با شتاب به سویم می آیند. کنترلی که ندارم بر زمان ومکان وکنترلی که ندارم بر هق هق پدرم به محض شنیدن صدایم، که زیاد  زنده نخواهد ماند که هر روز اسم میبرد من را در کتاب دعایش...

چهارشنبه ۲ نوامبر ۲۰۱۱

حاشیه ها با یک قلموی بزرگ خورشید و باد را، من را، اصل را کمرنگ میکنند. کسی در نمای قاب ثابت بی تحرک من چرخ میخورد. درکم به قاعده چرخش های بی نظمش راه نمی برد. تصویر هم عوض نمی شود. من هم که یا خودم را به خواب زده ام، یا وانمود می کنم به بی خبری، خیره و مجذوب، مانده ام به تماشای نقاشیِ حواشی...

شنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۱۱

سیگاررررر، طعم دهنم بده، بوی وابستگی میده، بوی ضعف. بوی ترس های عمیقم، بوی وقتایی که نفس نکشیدم و نرفتم تو شکم خرده دغدغه های ناچیزم.طعم خون مرده لای گوشت مونده. طعم اندوه هرج و مرج بعد از  ضیافتی با شکوه. طعم شرم بعد از همخوابگی با آدم نا اهلی... ترکش میکنم...

چهارشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۱

جان بود که خارج میشد از بند-بند تنش. منگ و پریشان رمقش را میباخت به مرورِ سرعت اتفاقات. یوسف باز گم شده بود.  در خورده میشد و یاران به نوبت میرسیدند به بالینش. نه اینکه نگران حال نزار او باشند بلکه چون، هر یک آشفتهِ ذره هر چند ناچیز خود بود از یوسف. از پس چهره های به ظاهر ثابت آنها میتوانست ببیند که او را طلب می کنند، نیازی به کلام نبود. همدردی، نمایش نمادین مراسم بود که در کمال بی اهمیتی به رسم معروف این مواقع انجام میشد. همیشه، همه کس، همه چیز را خوب میدانند هرقدر هم که نقشها خوب ایفا شوند. و این حتی مضطرب ترش میکرد. میدانست که باید یوسف را بیابد به خاطر خود و به خاطر تمامی اهالی کنعان...

یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۱

دریا ذلال و آرام است.  خیره شده ایم به تصویر مواج هم بر روی آب. موقر و با فاصله از هم ایستاده ایم. به هیچ چیز گرفتار نیستم جز  نسیمی که از پس گردنم میگذرد. تنشی نیست. انگار که بودن یا نبودنش توفیری ندارد. ملایمت دریا خشنودم میکند. از روی عکس لرزانش بر روی آب میخوانم که میخواهد سکان هدایت را به دست بگیرم. چیزی کرخت و خواب رفته در وجودش  تمنا دارد از من، راندن کشتیش را به سمت طوفان، جایی وحشی که صخره ها، تخته ها یش را در هم بکوبند، نه به یکنواختی تکراری سالهایش در آبهای کم عمق کناره. من شاید دریا زده تر از آنم که ناخدایش باشم. اما طوفان باز، قربانیش را طلب میکند از من. پس سر بره را میبرم برای سگ هارم...

چهارشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۱۱

You push me When there's nothing else to do

نیستی. اما من با تو ارتباط دارم در گوشه ای از ذهنم. هنوز مرا قضاوت می کنی و هنوز مرا می پرستی. سختگیرانه  کنترل می کنی حماقت های من را، انگار که این سختگیری ریشه دارد در نقدی که برخود می کنی به خاطر خواستن من. اما من فارغ از تازیانه های تو به یمن میل تو به بدنم به بازیهای پیش پا افتاده ام ادامه می دهم. مثل پینوکیو آنقدر بازی می کنم تا خر شوم و تو در نقش فرشته مهربان مرا از خریت می رهانی. بدنم همیشه سلاحم بوده است در مقابل تو. خنگی که به مدد جذابیت، عزیز است و نیازی ندارد به تقلا برای عاقل بودن. خنگی یک سیاهچاله اجتناب ناپذیر است برای دلبرکان افراد کنترل چی. خوشگل خنگ، شکار به غایت مطلوب یک شکارچی است. کتابی که زورم می کنی بخوانم ، فیلمی که مجبورم میکنی بفهمم. هنری که شیاف میکنی تا درک کنم. نوشته ای که فشار می آوری تا بنویسم در حالی که نیستی و بدون اینکه بخواهم که باشی یا حتی دلتنگ شوم. مسئله بودن یا نبودن نیست، مسئله خواص عنصری ماست که نامتغیرند و ادامه می یابند تا لایتناهی...

سه‌شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۱

خداوندا از فریب ذهن مکارم به تو پناه میبرم، ناجنبنده ای که از من میسازد محکوم به تنگی بسته...

شنبه ۳ سپتامبر ۲۰۱۱

که ندیده بود، که نچشیده بود

ارباب فرسوده شده بود، انگشت شمار مریدانی هنوز به او احترام میگذاشتند، اما علامت سوال ذهن کودک را کسی پاسخگو نبود، چه چیز این رقت انگیز آنچنان ستودنی است؟

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

بعضی ها آرام راه می روند، بعضی ها تند. بعضی ها می دوند ، بعضی می ایستند، بعضی ها هم مثل من فقط جفتک پرتاب می کنند...

دوشنبه ۲۲ اوت ۲۰۱۱

شاد زیستن مثل به ارگاسم رسوندن یه پیرزن یائسه میمونه، باید خیلی دقت کنی که چیو، چه وقت ، کجا بمالی. راحت تر اینه که با همین تیغ کندِ نبُر، گردن ثانیه ها رو بزنی و روزها رو سلاخی کنی...

دوشنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۱

Lay where you're layin...

و طبق معمول شب از نیمه گذشته...هوشیارم...الکل رو ممنوع کردم، اما سیگار هی میزنه در کونم که برم تو حیاط بکنمش...یه پلیور سبز لجنی تنمه اما شلوار پام نمی کنم...با شورت میرم که ارضا کنم آنارشیست گرایی درونم رو...هیچ چیز به اندازه هنجار شکنی قلبم رو شاد نمیکنه...هوا خوفناکانه مه زده است...خونه های اطراف رو نمی بینم...اشباح از لای درختای مدرسه مسیحیا نگام میکنن...

I know they're watching...they're watching

تو دل زمستونیم شاید سرد باشه نمیدونم...داغم...سرما رو احساس نمی کنم King of Leon تو سرم نعره میکشه... Yooouuuu....your sex is on fire...هی تکرار میشه تو مغزم لیریکسش...اما مسئله سکس نیست...مسئله اینه که دوست دارم دست بزنم به بدن یه آدم...کوره شو پر ذغال کنم...کف دستهام چیزی هست برای آزاد کردن پریشونی جمع شده ه در شونه ها...جذابه برام راه بردنش روی تیغی که الفباشو می بره...جالبه برام که یه شعور ذاتی ناخودآگاه به قدری از نفوذ در من نا امیدش می کنه که مجاب میشه احترام بذاره به ناشناخته موندنم...لذت داره بخشیدن این خلأ...عمیق و نا میرا...هدیه ای که با بوسه تقدیم میکنم...

سه‌شنبه ۹ اوت ۲۰۱۱

در سرانگشتانم میلی هست به حرام کردن نفس بر تو، به تن دادنت میان سینه هایم، به دیدن پلکهای لرزان، به شنیدن ناله هایی که به اغماء میروند، به مهار تاب بدنت، تعهدی به انگیختن جانت و باختنش به جان آفرین...

پنجشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

و از زمان مهاجرت به بعد، هر شب در قسمتی از تمام خوابهای رنگیم، مثل هاچ زنبور عسل به دنبال مادرم میگردم...

شنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

حیات سرخوش وخروشان خودش را به سنگ میکوبد و هزار قطره بی پروا، هزار تکه مست به هوا می پاشند و بازجریان می گیرند اما هراس حقیر من هنوز سرمای رود است...

جمعه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

but the kid is not my son

متقائدم کرده بود که پرده روحش را من زده ام. اما امروز شک میکنم که آیا براستی بکارت ذهنش را به من باخت، با اینهمه حائل شکافتنی بر مغز محجوب آدمی...

سه‌شنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

هوا بوی اسب بگیرد، عرق کرده باشی، انگشت بکشم روی ستون مهره هایت، برسم به رطوبت جمع شده در گودال کمرت، حریص شوی به لذت، راه پیدا کنم به مخفی های تنت، لبم را بگذارم روی جایی که نباید، لذت بریزم به وجودت، نصفه ونیمه بگذارمت، در ارگانهایت درد بپیچد، ولت کنم بروم به سمت جایی که آدمها وصل نباشند به آلت...

یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

cheer me up!

برای گرگی که یه عمر هیولا کرده، تنها هوسی که باقی میمونه دادن به خرگوشاست...