۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

گاهی به اندازه یک نقطه است در دوردست ها،که من حدس می زنم باید او باشد...
گاهی نیست ، که من تجسمش می کنم... کجاست و چه می کند؟
گاهی سوار بر شترش ، آرام و کرخت از کنارم میگذرد... کتابی ،مطلبی ، فیلمی ،آهنگی ،آدمی به سمتم پرت می کند...
گاهی دور و برم پرسه می زند ،من غرق در خودم اما می بینم که اینور و آنور می رود...
گاهی فقط شترش هست ...
گاهی می دوم به سمتش ... نمی ایستد...
گاهی می دوم به سمتش ...می دود به سمتم...
گاهی به آسمان خیره می شویم ...گاهی به زمین...
گاهی پشت به جلو شتر سواری می کنم...
گاهی به کل یادم می رود که همیشه هست...

۶ نظر:

  1. آخه این همه چهارپا.چرا شتر؟

    پاسخ دادنحذف
  2. البته اگه دست یافتنی بود که دیگه شتر سوار نمی شد. قسطی پراید دوگانه سوز می خرید.

    پاسخ دادنحذف
  3. گاهی به اندازه همان نقطه هم نیست . کلا نیست .و اونجاست که نمی دونی دلت را باید به چی خوش کنی ....

    پاسخ دادنحذف
  4. مایعات از خودشون شکل و شمایلی ندارن و شکل ظرف رو به خودشون می گیرن!
    خمارکش اینقدر تو خماری نذار...

    پاسخ دادنحذف
  5. ریدر مگه مثه حیاط خونه ی مامان بزرگ درندشته که توش دنبالم کنی؟؟؟
    (هو هو هو چقدر من بانمکم!!!)
    -
    http://www.google.com/reader/shared/04731237917062909808?c=CNLqgaOql58C
    وال لا من کاری نکردم!

    پاسخ دادنحذف