رگي از زير ساعت بيرون آمده ، انگار كه ريشه تپنده حيات عقربه هاست ، يشمي رنگ برجسته اي كه مورب لاي دو انگشت محو ميشود وخون كه به جوش مي آيد... ثانيه ها تندتر ميگذرند ...و نوك انگشتانش كه به گوشم نزديك ميشوند... حواسم پرت تيك و تاك كوبنده بي نظمش ميشود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر