یک شکلی از غمگین بودن هست که آدم رو در یک خلصه سرشار از آرامش فرو میبره...اولین باره که تراپیست رو تجربه میکنم... تو صندلی فرو میرم...خیلی شمرده براش صحبت میکنم...به کلمه ها قدرت نفس کشیدن میدم...استشمام بوی کلماتم نفسهاش رو نامنظم میکنه...سوالهایی که میپرسه، جوابهایی که میدم، حرارت اتاق رو بالا میبره...از برده ذهنم براش میگم که چطور دلم میخواد قلاده بندازم به دور گردنش و اونقدر تنگش کنم که زیر پام جون بده، از اینکه برده پروری بخشی مجزاست در من که هیچوقت در نظامش دخالتی نداشته ام و با اینکه این بخش رو نمیپسندم به پرستیژش احترام گذاشتم همیشه...دستش رو میبره زیر دستم با انگشت فاکش کف دستم رو لمس میکنه...باز حرف میزنم، از Cherie براش میگم...خداوند غرور عالم رو در نهاد Cherie قرار داده...وقتم تموم میشه...میگه هیچ چیز غیر طبیعی در تو نیست...میپرسم جلسات باید تکرار شه؟...میگه اگه دوست داری...تا دم در باهام میاد دستمو میگیره میگه خواهش میکنم، خواهش میکنم دوباره بیا پیشم...توی راه لبخند به لبامه...چشمامو میبندم...زانو زده رو زمین سرش رو میکنه زیر دامنم...دستاشو میکشم روی پاهام...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر