۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

یادم میاد...ماشینو تو جردن پارک کردم...هر لحظه ترس اینو دارم که جرثقیل ببردش...تو اتاقم تو شرکت دارم داد زدنهای یه مردک بیچاره تو کلانتری رو بی تفاوت نگاه میکنم...صداش میاد...داره با ملت سلام و علیک میکنه...میاد تواتاقم...میگه بریم میرداماد فلان چیزو ببینیم...بریم...فرمون ماشین اونقدر داغه که دستام می سوزه...همای میگه: شیرین لبی، شیرین تبار، مست و می آلود وخمار...مه پاره ای بی بند و بار...با عشوه های بسیار...برمیگرده نگام میکنه، میگه تو رو میگه...و من همون لحظه دارم فکر میکنم اونو میگه...با تأکید بهش میگم نه تو رو میگه...سگ پدرو همش تنهام اینجا...تنها...پنجمین یا ششمین قوطی آبجو رو مچاله میکنم پرت میکنم ...همای یه جور خاصی داد می زنه ...یاران هوار...مردم هوار...از دست این بی بند و بار... از دست این دیوانه یار...از کف بدادم اعتبار...می میزنم...می میزنم...جام پیاپی می زنم...هی می زنم...هی می زنم...حالا میفهمم که منو میگه...به خدا منو میگه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر