گاهی یه دکمه روی سقفه، به جای اینکه روی دیوار کنار در باشه...گاهی یه کلید زیر کمد، اون ته مه ها، یه جای ناجور گیر کرده به جای اینکه تو دسته کلید باشه...گاهی یه سوییچ زیر موتور، لابه لای یه عالمه چرخ دنده و تسمه است به جای اینکه تو جعبه سوییچ باشه...نمیگم اینا چراغو روشن نمیکنن، در رو باز نمی کنن یا موتور رو راه نمی ندازن...میگم احتمالش خیلی کمه...خیلی کم...زندگی من به فشار دادن این دکمه های مجهول الهویه...به بیرون کشیدن این کلید های زنگ زده...به چرخوندن این سوییچ های خارج از مدار گذشته...زندگی من همواره به در پی احتمال ناچیز بودن گذشته...احتمالی که میل به صفر داره...
اینکه اون دکمه لعنتی و اون کلید احمق و اون سوییچ بی شعور چطوری رفتن اونجا و کی اونها رو اونجا گذاشته، و اصولا چه کسی به جز خودت معماری زندگیت رو در اختیار داره، سئوالی هست که احتمالا جواب چندان مشخصی نداره. اگه فرد این زحمت رو قبول کنه که خودش باید این ماشین رو بسازه، خودش باید این اتاق رو درست کنه، اونوقت دکمه و کلید و سوییچ رو همچین میذاره دم دست که همونطور لم داده و دراز کش و راحت یه دمپایی پرت کنه و همه چیز روشن شه!
پاسخ دادنحذفپ.ن: من، نوشته هات رو دوست دارم. بشدت این نوشته رو دوست داشتم و به شدت تصویر سازی زیبایی از این گهی که توش گیر کردی/کردم/کردیم می داد. بابت معماریمون متاسفم!