قوطی های خالی آبجو رو باد اینور، اونور میکنه...روی شنهای ساحل...توی اولین ساعات صبح ...یک یا دو بعد از نیمه شب...خوب این چیزیه که نمیشه تو ایران دید...یعنی میشه...به راحتی نمیشه دید... قایقها رو آب میبینی ...وقتی طاق باز رو شنا ولو شدی...همه جا ساکته ...به جز اصوات کس شعر چند تا پرنده مرموز، همه چی صامته و چیزی تهدیت نمیکنه ...از جمله چند تا دول بی سر و پا نمیان خفتت کنن...نیاز دارم یه چیزی گوش بدم...دکمه پلی رو میزنم...یه کثافت خارجی یه چیزایی به انگلیسی میگه...خفه شو مادر جنده!...میگردم تو فایلا...انگار کسی لحظه های آخر زندگیشه... باید یه کاری براش کرد... باید جون ریخت به جونش...اون کثافت کون نشور هنوز داره یه چیزایی به انگلیسی میگه...اما بلاخره پلی میکنم...اون چیزی که اصله...اون چیزی که له له میزنم برای شنیدنش...موجیست که جاری میشه تو خونم...میره زیر پوستم...صدای شعر ...صدای ادبیات...صدای چند صد قرن دیوانگی و مستی...و من ...آروم میشم...
من دیوونته م زنیکه ... هر جای دنیا که باشی ... داشتم از دم پارک پردیسان رد می شدم ... کی میای دنبالم ؟
پاسخ دادنحذفحالا که اومدم تهران موندگار شدم تو نیستی ...