همیشه منتظرش بودم، مثل مهر سرنوشت، حتی وقتی که مشروب به دست تو مهمونیها درحال رقصیدن بودم وقهقه میزدم ویه دفعه شروع میکردم به بالا وپایین پریدن وجمعو می بردم روهوا...حتی تو شرکت که به شکل غیر قابل باوری همیشه اطرافم پر بود و معرکه میگرفتم...حتی تو جمعهای خانوادگی که اگه یه بار نمی رفتم همشون باهام سرسنگین می شدن...همیشه میدونستم که میاد با همین قدرت و وسعت...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر