موقعی که اونا اومدن واسه بردنم، فرشته مراقب یا مقارب یا الهه نجاتم همون اطراف بود، انگشتشو میکرد تو گوشش در می آورد و با دقت به چرکایی که درآورده بود نگاه میکرد... من این طرف زار میزدم، جیغ و داد میکردم، فریاد میکشیدم... اما خوب، شنواییش به قدری کم بود که تقریبا" کر محسوب میشد...کافی بود چند درجه سرشو به طرف چپ بچرخونه تا منو ببینه که مثل ملخ بالا پایین می پرم،دست تکون میدم، پشتک میزنم، چرخ و فلک میرم... اما خوب، بینایی چشم چپش فقط چند درصد بود که نتونست منو ببینه...وقتی دیگه تسلیم شدم، برای آخرین بار نگاش کردم، چایی ریخته بود تو نلبکی داشت قندشو میزد توش که هورت بکشه...فرشته من چیزی تا این حد تخمی بود...
هووووم ... مسئله فرشته نیست, مسئله نگاه ملتمس توست که از رختخواب تا مرگ امتداد می یابد
پاسخ دادنحذف