تو بالکن که میرم واسه کشیدن تک سیگار روزانه ام، لاجرم چشمم میفته به خونه اثیری رو به رو که تو محدوده دیدمه...
زنی به غایت زیبا، محقق و مجسم شده مونیکا بلوچی در حوالی زندگی من، که همیشه رب دشامبر به تن داره و بین اتاقها و سالن که مبلمان و اساس و چیدمانش از یک هارمونی روحانی برخورداره، رفت و آمد می کنه و گاهی مستقیما" به من نگاه میکنه اما انگار که روح باشم، وجودمو نادیده میگیره و به عنوان جزئی لاینفک از طبیعت خانه به روزمرگیش ادامه میده...
و مردی که تی شرت و شلوارک می پوشه و قدش بلنده و این خاصیتی ست در مردها که منو turn on میکنه و با اینکه خوش قیافه نیست به نظر باهوش میرسه و حمایتگر، از اونایی که به گونه ای احترام آمیزغالبن و زنها رو لطف مازاد و بی دلیل کائنات نسبت به خودشون میدونن و اونایی که یه شب تا صبح بدون خستگی و اعتراض پشت آدم رو قل (منظور قلقلکی نرم و با طمأنینه) میدن و نوازش میکنن...که گاهی هم میاد چند سیخ کباب از رو باربی کیو بر میداره و میره تو...
و کتاب... که گاهی تو حیاطشون که همیشه سایه س میخونن...
و آرامش و کیف... که تو اتمسفر خونه موج میزنه ...
و صبحانه... که گاهی بیرون میخورن...
و رویای من ... که نمیدونم بیشتر دلم میخواد جای مرده باشم، یا زنه ، یا اینکه عضو سومی که اضافه میشه به اجزای خانه!!!
vivid
پاسخ دادنحذفبی نظیر. بخصوص بند آخر.
پاسخ دادنحذفمرسي جناب لطفي...
پاسخ دادنحذف