۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

تو بالکن که میرم واسه کشیدن تک سیگار روزانه ام، لاجرم چشمم میفته به خونه اثیری رو به رو که تو محدوده دیدمه...
زنی به غایت زیبا، محقق و مجسم شده مونیکا بلوچی در حوالی زندگی من، که همیشه رب دشامبر به تن داره و بین اتاقها و سالن که مبلمان و اساس و چیدمانش از یک هارمونی روحانی برخورداره، رفت و آمد می کنه و گاهی مستقیما" به من نگاه میکنه اما انگار که روح باشم، وجودمو نادیده میگیره و به عنوان جزئی لاینفک از طبیعت خانه به روزمرگیش ادامه میده...
و مردی که تی شرت و شلوارک می پوشه و قدش بلنده و این خاصیتی ست در مردها که منو turn on میکنه و با اینکه خوش قیافه نیست به نظر باهوش میرسه و حمایتگر، از اونایی که به گونه ای احترام آمیزغالبن و زنها رو لطف مازاد و بی دلیل کائنات نسبت به خودشون میدونن و اونایی که یه شب تا صبح بدون خستگی و اعتراض پشت آدم رو قل (منظور قلقلکی نرم و با طمأنینه) میدن و نوازش میکنن...که گاهی هم میاد چند سیخ کباب از رو باربی کیو بر میداره و میره تو...
و کتاب... که گاهی تو حیاطشون که همیشه سایه س میخونن...
و آرامش و کیف... که تو اتمسفر خونه موج میزنه ...
و صبحانه...  که گاهی بیرون میخورن...
و رویای من ... که نمیدونم بیشتر دلم میخواد جای مرده باشم، یا زنه ، یا اینکه عضو سومی که اضافه میشه به اجزای خانه!!! 

۳ نظر: