شلاق مي زنم به پشت خط خطي. ضربه هاي من صافش نمي كند، تنها تيزي ها را جابجا مي كند و زاويه هارا تنگ و گشاد، اما همچنان خط خطي مي ماند.
صداي مردانه پيري فرياد ميكشد: « كارش رو بساز، به تو هم ميگن شير؟! يا بره؟! »
خنده زنانه اي پژواك ميشود.
به چشمان اين عاقله مردان و بالغه زنان خيره مي شوم. چندي سر تكان ميدهند، چندي آه ميكشند و چندي واي مي گويند. موج نچ نچ هايشان به زمينم مي كوبد. اشك ميريزم.
بيرون از اين مخمصه رسول شيطان سيگاري روشن بر گوشه لبم مي گذارد و بطري جيبيش را به دستم مي دهد و جاده ها به سرزمين موعود ميرسند، محصور در آبها...
رسول شیطان
پاسخ دادنحذفسیگار
باده
همخوابگی
خنده زنانه
مردانگی تصاویر
تنگ
گشاد
شلاق
برده
ارباب
...
وین باده به جز یک دم دل را نکند بی غم .