۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

زندگی توی حباب

با قاتلم قدم میزنیم. یه رنده توی دستاشه، میخواد باهاش جسممو رنده کنه، میگیردش جلوی صورتم، میگه این سوراخارو به گوشت و خونت آغشته میکنم، میگم اعتراضی ندارم... میگه این اعتراض نداشتنت به ذره- ذره متلاشی شدن، به لحظه-لحظه ازهم پاشیدن، ترسناکترین اعتراضیه که از یه قربانی میشه دید...

۳ نظر:

  1. عاشقی بر من پریشانت کنم / کم عمارت کن که ویرانت کنم
    ور تو افلاطون و لقمانی به علم / من به یک دیدار نادانت کنم
    من همایم ،سایه کردم بر سرت / تا که افریدون و سلطانت کنم

    پاسخ دادنحذف