۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

بوی برنج

یادم میاد...جاده رشت...سه نیمه شب...از قزوین شروع کرده ام به خوردن...تخمه، پسته و سرعت ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت...بلندگوها به مدد آمپلی فایر میکوبه...فقط سیاهی هست...فقط تاکسی های زرد...تریلی ها ...گاهی یه اتوبوس سرسخت که راه نمیده...وشخصی هایی که دیوانه وار با نور بالا حذفشون میکنم...از کوچ اصفهان به بعد شیشه رو میدم پایین دم هوای شمال میزنه تو ماشین...بوی برنج، بوی برنج، بوی باغ چایی ...ساعت گرگ و میش، ساعت گرک در جاده...سنگسر رو که رد میکنم، هوا بی مهابا روشن میشه...نرسیده به لاهیجان خورشید طلعت خودش رو مثل یه قهرمان جشن میگیره...

۲ نظر:

  1. شوماخر جان خیلی خوشحالم که نمردی تو این جاده ها

    پاسخ دادنحذف
  2. vali man mordam to in jadeha .. to in khaterat..

    پاسخ دادنحذف