من مركز ثقل دردم ...
همه نشدن ها، حسرت ها، به گا رفتن ها، به دورم مي چرخند...
به همراه كسي كه آكاردئون ميزند درد مرا، گذشته ام را...
عكسهاي لبخند به لب دست در دست هم دوره ام كرده اند، متعلق به زماني دور، سخت دور...
من از دايپي بلند شيرجه ميزنم به جريان رودخانه خروشان اسميرونوف...
نهايت زلالش مرا در بركه اي آرام ته نشين مي كند...
و هرچه به سمت ته جريان پيش ميروم دغدغه خنده هاي از دست رفته ام كمتر ميشود...
همه نشدن ها، حسرت ها، به گا رفتن ها، به دورم مي چرخند...
به همراه كسي كه آكاردئون ميزند درد مرا، گذشته ام را...
عكسهاي لبخند به لب دست در دست هم دوره ام كرده اند، متعلق به زماني دور، سخت دور...
من از دايپي بلند شيرجه ميزنم به جريان رودخانه خروشان اسميرونوف...
نهايت زلالش مرا در بركه اي آرام ته نشين مي كند...
و هرچه به سمت ته جريان پيش ميروم دغدغه خنده هاي از دست رفته ام كمتر ميشود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر