سوگلی محفلم. نگاهها به دهان من است و به حجم هجوی که از آن خارج می شود. در جایی که هرگز وجود ندارم.به رگه های میز چوبی چشم دوخته ام. سرم را پایین می اندازم. صحبتم را قطع می کنم. دست از تظاهر میکشم، دست از دروغ، دروغ بودنم در بین شما که چنگ می زنید به شبح من، که اینجا نیستم و در نقطه ای میان دوایر حیاط میز چوبی محاط گشته ام...
سارا ی عزیز این تیکه ات منو یاد مرحومه ؛ مرلین مونرو انداخت .خدا بیامرزش همش همین حس های تو رو داشت ؛البته احساس میکنم مفلس شراب زده از خمر مدام خسته شده؛از سوگلی محفل بودن .
پاسخ دادنحذفممنون از پیامت تو ی وبلاگم واقعا بهش احتیاج داشتم.
سلام سارا جان ،عزیز من در مورد پستت نظر دادم نه پیامت توی وبلاگ؛در آخر هم تشکر کردم از پیامت و جدی هم گفتم؛دوست ندارم اینجور برداشت کنی.خوشحالم که تو هم مثل من فکر می کنی.
پاسخ دادنحذف