علف هرز تنها گياه سبزي بود كه در تمام اين سالها در ذهن من روئيد. باغ سياهي كه ميوه اي به جز هرزه گي، جهل و ناتواني به بار نياورد. اكسير اعلاي عمرم دود شد در تراكتور قراضه تو، كه هيچ حركتي نكرد و زمينم را شخم نزد و تو سيب مبتذل باغ مرا گاز نمي زني باغي كه لايق شعله ور شدن است، باغي كه آتشش خواهم زد...
علفهای هرز خودشان می آیند . تمام سوراخهای باغ را هم که ببندی ، می آیند ، در خاک فرو می روند و نوک هرزه شان را بیرون می آوردن و به باغ و باغچه و باغبان می خندند. خودشان می آیند ، اما خودشان نمی روند . خواه تراکتور او لگدمالشان کند ، یا شعله ور کردن باغ آنها را بسوزاند. آنها دوباره می آیند ! و همچنان به باغ و باغچه و باغبان می خندند.
پاسخ دادنحذفسوژه محتضر؛ تو پستای قبلی راوی دیگری رو از منظر خودش روایت می کند. روایت شخصی در برابر تمام کلیشه های عامیانه. اما اینجا راوی فرومی پاشه و زنانگی کلاسیک از ورای ایده مورد حمایت و نظارت بودن سر می کشه. اصلا این وضعیتو دوس ندارم.
پاسخ دادنحذفآنچه گرما می بخشد می تواند بسوزاند. آنچه روشنایی می بخشد می تواند خیره و کور کند.
پاسخ دادنحذف