نشستم روی زمین ، خم شدم دارم ناخنای پامو میگیرم که حس میکنم چیزی بهم نزدیک میشه ،اونقدر عظیم که اومدنش رو از پشت سر ،از بغل،از جلو ، از همه طرف دریافت می کنم ،چیزی فراگیر در برم میگیره،ناخنگیراز دستم میفته، ترس به وجودم نفوذ میکنه و وجه تاریک دنیا رو بهم تزریق میکنه. ذرات ...حتی ذرات ریز معلق در هوا ترس رو القا میکنن ، اجسام از صندلی ها گرفته تا مجسمه های روی دراور رو در هراس فرو میبره و اونقدر میمونه تا تخلیه شم از نفس ...فرصت میده مدتی درگیر نمایشهای شبانه اش بشم که در خواب برام اکران میکنه که نه یه خواب مشوش ، در هم و مغشوش از جنس ذهن یا نا خود آگاه خودم بلکه کابوسهایی کارگردانی شده به دست هنرمندی قهار با معانیی ازلی و تصاویری ابدیست ...
هیچ اسمی برای این ترس نداری؟
پاسخ دادنحذفfekr konam esmesh ale...al
پاسخ دادنحذفآل؟ همون موجود افسانه ای-ه ظاهرآ واقعی-ه رمان "مرگ در آند" یوسا؟ تو فولکلور خودمونم هست؟
پاسخ دادنحذف---
بعدشم اشتبام کجاس دیگه؟ D: